نظريه طبیعت گرا  (naturalistic)

پیروان این نظریه معتقدند این تصور که شخصیت ها سازنده زمان هستند کاملاً درست نیست. شاید همانگونه که نظریه طبیعت گرایانه تاریخ می گوید زمان شخصیت ها را می سازد، یا حداقل زمینه را برای پذیرش آنچه شخص بیان می دارد ممكن می کند. مادام که روح زمان و سایر نیروهای اجتماعی، برای اندیشه تازه یا رویكرد جدید آماده نباشد، کسی به حرف مدافع یا به وجود آورنده آن اندیشه توجه نخواهد کرد، آن را نخواهد شنید، یا به او خواهند خندید یا حتی به مرگ محكومش خواهند کرد؛ این به روح زمان وابسته است. برای مثال، نظریه طبیعت گرایانه چنین پیشنهاد می کند که اگر “چارلز داروین” در جوانی مرده بود، باز هم در اواسط قرن نوزدهم دانشمند دیگری یک نظریه تكامل را مطرح می کرد (اگرچه الزاماً عین نظریه داروین نبود)، زیرا جوّ روشنفكری آن زمان راه تازه ای را برای توجیه تبار نوع انسان می طلبید.

پیروان این نظریه سخن از روح زمان(zeitgeist)  به میان می آورند و معتقدند اگر اندیشه دانشمندی فراتر از زمان خود باشد مورد طرد و نفی قرار می گیرد. تاریخ مملو از اکتشافات و نظریات بدیعی است که در زمانه خود مورد پذیرش قرار نگرفته اند. به همین دلیل، پیروان این نظریه بیان می کنند مادام که روح زمان برای پذیرش یک نظریه آماده نباشد کسی حرف صاحب اندیشه را گوش نخواهد کرد. برای نمونه، نخستین بار دانشمندی اسكاتلندی به نام رابرت ویت، مفهوم پاسخ شرطی را مطرح کرد ولی در آن زمان مورد پذیرش واقع نشد. پس از یک قرن، ایوان پاولف به طرح آن پرداخت و مورد پذیرش واقع شد .اکتشافات مشابه توسط دانشمندانی که فرسنگ ها از یكدیگر دور هستند نظریه طبیعت گرا را تایید می کند. نكته قابل توجه این که پیروان نظریه طبیعت گرا بر این مساله اذعان دارند که تاکید بر جایگاه روح زمان به معنای نادیده گرفتن اهمیت بزرگان علم نیست. بدون تردید تاریخ هر علم باید به نام یكی از بزرگان علم نامیده شود تا از طریق چنین افرادی تحولات علوم مختلف نشان داده شود.

تسکید بر روح زمان، اهمیت مفهوم شخصیت گرایانه در تاریخ علم، یعنی مساعدت های زنان و مردان بزرگ را انكار نمی کند ،بلكه از ما می خواهد تا آنان را از چشم اندازهای دیگری مورد ملاحظه قرار دهیم. امثال “چارلز داروین” یا “ماری کوری” به تنهایی از طریق نیروی خلاق خود دوره تاریخ را تغییر نمی دهند. آنان صرفاً به این دلیل که قبلاً راه به طریقی هموار شده است قادر به انجام این کار هستند؛ این موضوع درباره هر شخصیت مهم تاریخ روانشناسی صادق بوده است.

بنابراین، تحول تاریخی روانشناسی را باید برحسب دو رویكرد تاریخی شخصیت گرایانه و طبیعت گرایانه مورد ملاحظه قرار داد، هرچند که به نظر می رسد روح زمان نقش مهمتری را ایفا می کند. وقتی که عالمان و دانشمندان اندیشه هایی بسیار فراتر از جوّ زمان خود ابراز می داشتند، احتمالاً بینش های آنها در گمنامی از بین می رفت. کار انفرادی خلاق بیشتر مثل یک منشور است تا یک چراغ راهنما یعنی روح هوشمندانه زمان را منتشر، کامل و بزرگ می کنند، گرچه هر دو پیش رو را روشن می سازند.